دیشب

دیشب اصلا شب خوبی نبود...

دلتنگی ات با همه ی زورش افتاده بود به جانم،تنها من بودم و دیواری که سرم را به آن تکیه داده بودم...

دیشب من و نبودنت بیشتر با هم انس گرفتیم و عهد دوستی بستیم تا قیامت

به گیتا گفتم قرص اعصاب می خواهم

کمی دلداری ام داد و مرا عقب کشید و گفت چشماتو ببند...بخواب...

صبح خواب ماندم در حالیکه هیچ اهمیتی نداشت زود برسم یا دیر،استاد ناراحت بشود یا نشود،دوستانم نگران بشوند یا نشوند هرچند که برای آنان اهمیتی ندارد...

تنها موسیقی می توانست با من همدردی کند،می شنیدم و مدام پلک می زدم که اشک حلقه زده را راننده تاکسی نبیند...

دیر رسیدم و سرکلاس مثل همیشه با بچه ها خندیدم و خندیدم و خندیدم...و باز هم خندیدم...

خسته از نبودنت که به چشم می آید خندیدم،با حال خرابم خندیدم و خندیدم...

مهم نبود،هیچ چیز جز اینکه آن لحظه باشی و رها شوم از درد روی شانه هایت...

اما من می خندیدم،نیلوفر را اذیت می کردم و می خندیدم،زهرا را دیدم و خندیدم...تنها گیتا...

در آغوشش رها شدم و از بن وجود سردم گریستم،دست و پاهایم می لرزید و نفسم...

بساط دلتنگی ام را در خیابان رها کردم...زیر و رو کردم خیابان را...بالا آوردم زمانه را...

حلقه ای خریدم و خودم را گول زدم،حالا دست چپم سنگینی می کند

سوز پاییزی آذرماه خیابان انقلاب لرز انداخته بود به جانم،پالتویم التماسم می کرد تنم کنم،همان پالتوی مشکی و بلند...

گیتا با معرفت است،زدیم به دل خیابان شلوغ،گفتم برویم کافه،گفت بوی سیگار اذیتش می کند،زدیم به دل پارک ولیعصر،پالتویم تنم بود اما دلم می لرزید و یخ می زد...گیتا حرف می زد و من گوش می دادم و به صداقت چشم هایش دل می سپردم

توی قطار ایستاده بودم و به چهره ی خسته ی خودم خیره شده بودم

رسیده ام خانه،حلقه توی جیبم برق می زند و من،آشفته پا به اتاق سرد و بهم ریخته ام می گذارم،دلم شیر کاکائوی داغ می خواهد...تلخِ تلخِ تلخ...به تصویرت خیره می شوم و لبخند می زنم

گاهی صدای بلند خنده ام فضا را پر می کند و گاهی سکوت بغضم...

به دور و برم نگاه می کنم،باید جواب پس بدهم به مادر،پدر و برادرم که تا از راه می رسد می پرسد چه خبر؟ و من به رویش می خندم

به دور و برم نگاه می کنم هیچ چیز کم ندارم...مادر،پدر و برادر...

کوله ام را از زیر خروار لباس هایم بیرون می کشم و شروع می کنم به نوشتن...صدای مادرم می آید،برایم پای سیب خریده...

کبریتی آتش می زنم و دود سیگار را توی صورتم در آینه فوت می کنم...

ستون کتابهایم سُر می خورد و کتاب هایم روی میز پخش می شوند و گلدان می افتد زمین...اتاقم سرد است

یا شاید...

من سردم...آری من بدون تو سرد ترین مجسمه یخی این زمینم...

من از این آدم یخی خسته ام،گرمای دستانت چون آتشی مرا خاکستر می کند،تنها یک لمس...

من از این آدم یخی خسته ام...خسته ام خدایا...می شنوی؟از رگ گردن نزدیکتر...صدایم از بغض های بی امان تنهایی ام گرفته از رگ گردن نزدیکتر...

من از این اتاق یخی خسته ام که هرچقدر لباس روی لباس می پوشم گرم نمی شوم...من از این اتاق یخی که گلدانش شکسته و لباس هایش بهم ریخته خسته ام...من از این نامه های به مقصد نرسیده ی مچاله شده ی زیر تخت خسته ام...

باران روی سقف شیروانی اتاقم می بارد و من هر چقدر فکر می کنم دعایی نیست جز نفس کشیدنت...

دود سیگار اتاق را پر می کند و من سیگار پشت سیگار آتش می زنم و تمام می شوند...پاکت سیگارم را مچاله می کنم و ناخن هایم را در دستم فرو می کنم...

و امشب تمام می شود و باز فردا خیابان انقلاب را تا ولیعصر سر و ته می کنم...خیابان تمام می شود اما نبودنت نه...

و تو تنها چند قدم آن طرف تر فکر ترافیک و وقتت را می کنی و ولیعصر را با میانبر رد می شوی...


92/9/19

جامانده

گل های آشنایی


از خانه که میزنم بیرون هنوز هوا سرد است.راننده تاکسی مثل هر روز جواب سلامم را می دهد و سر کرایه تعارف می کند.
هنوز اتفاقی نیفتاده بود ولی من همه چیز را جدی گرفته بودم.از همان برق نگاهی که گرمایش را به جانم ریختی...با همان لحن سلام همیشگی ات.
از جلوی بانک که رد می شوم حساب می کنم چند روز دیگر مانده تا حقوقم را بگیرم و بریزم توی جیب ساندویچی ها.دلم می خواهد بروم سینما.روی صندلی بشینم و زل بزنم به چشم های بازیگران و سرنوشتشان را عوض کنم.بروم انقلاب و انقدری پول نداشته باشم که "شب های بی ستاره" بخرم و بروم توی ایستگاه های مترو و خودم را توی جمعیت گم و گور کنم.هر وقت توی پیاده رو های این شهر،بی هوا قدم میزنم...این گلو درد لعنتی یقه م را گرفته و میخواهد خرخره ام را بجود.در فکر کاشتن گل و نگهداری از یک پرنده هستم.
اول ها که از کنارت رد می شدم عمدا کاری می کردی که تسبیحت به زیپ کیفم گیر کند و من توی چشم هایت خیره شوم.
با دسته کیفم ور می روم تا اتوبوس بیاید.
توی اتوبوس جا برای نشستن نیست ولی من نشسته ام.دختری که هر روز میرود آن ته می نشیند چند روز است با اسم دیگری تلفنی حرف میزند.پیرزنی پر سن و سال با آرایشی غلیظ کنارم نشسته و چشم هایش را بسته است.یکی پیازهایش را از وسط اتوبوس جمع می کند.پسر بچه زالی دستمال کاغذی و گل سر می فروشد.زنی چادری سوار می شود.دختری از خیابان رد می شود.ماشین عروسی بوق می زند.لعنت به این خیابان چرا تمام نمی شود...
گل فروشی کنار ایستگاه همیشه خدا باز است.اما هر بار که از کنارش رد می شوم مرد رویش را برمی گرداند.عجیب است حتی یک بار وقتی گلدان از دست افتاد و شکست حاضر نشد برگردد.سیگار همیشه ی گوشه لبش حالم را بهم می زند.
گل هایش بوی آشنایی می دهد.
از توی پارک که رد می شوم مثل همیشه آن سه پیرمرد یا به قول خودشان سه تفنگ دار قدیمی دور هم نشسته اند و تخته بازی می کنند و از قلدری های قبل از انقلاب برای هم می گویند.فال حافظ که میگرفتم به من می خندیدی و می گفتی: «چی میخوای از جون حافظ؟من که گفتم خیالت راحت باشه»
روی صندلی مترو که می نشینم زنی به من زل میزند.اعتنا نمی کنم ولی به من زل زده است.خودم را در آینه جیبی ام ورانداز می کنم ریمل ریخته ی زیر چشمم را با دست پاک می کنم.حالا همه چیز مرتب است.از آن طرف صدا می آید «خانما رژ لب دارم 24 ساعته به هیچ وجه پاک نمیشه کم رنگ نمیشه قیمتشم مناسبه...»
گوشم از این حرف ها پر است.
آفتاب چشمم را میزند.
اما نبود...چیزی مثل یه دل پیچه توی وجودم بود که وقتی می گفتی خیالت راحت از جانم کنده می شد و دلم می سوخت...وقتی با لهجه حرف میزدی دلم برایت غنج میرفت ولی تو جزوه هایت را به من نمی دادی می گفتی «من که جزوه ندارم! اما خودم می دیدم که سر کلاس یک بند می نوشتی.»
وقتی مصرانه از استاد خواستی گروه مان دو نفره باشد،وقتی آستینم را گرفتی و دویدی تا ماشینت و وقتی پرسیدم کجا؟ گفتی: «می خوام تو رو نشون مادرم بدم»
آقای مجیدیان از داخل اتاقک نگهبانی بلند سلام می کند و برایم دست تکان می دهد.جوابش را می دهم و مقنعه ام را مرتب می کنم.این پله ها را تا اتاق کارم چشم بسته هم می توانم بروم.چند پله بالاتر همان پسر جوانی را می بینم که چند روز پیش مرا با یکی دیگر اشتباه گرفته بود.عینک دودی زده و سرش پایین است.
وقتی جلوی همه از من خواستی کادویی که روز دانشجو برایم خریدی را بازش کنم و با دیدن همان مانتویی که با سلیقه من برای خواهرت گرفتی...وقتی شاگرد اول کلاس شدم و تو زل رده بودی به اسم من روی تابلوی اعلانات...وقتی برای روز بزرگداشت حافظ به اصرار من موافقت رئیس دانشکده را گرفتی...وقتی گفتی «بهت دست نمیزنم تا به هم محرم بشیم...» هنوز اتفاقی نیفتاده بود ولی من همه چیز را جدی گرفته بودم...
آقای شادانی مسئول پذیرش اسمم را صدا می زند، برمی گردم.نفس نفس می زند و می گوید: «آقای رسولی زنگ زدن گفتن برین استودیوی B5 » با سر جوابش را می دهم و راهم را کج می کنم.
در استودیو را که باز می کنم آقای رسولی از جلویم رد می شود و همان طور که توی صورتم دقیق می شود می گوید: «چی شده خانم؟» جوابش را نمی دهم و مستقیم می روم پیش سعید.حتی کیفم را آویزان نمی کنم.
اما وقتی کارت دعوت عروسی ات به دستم رسید وقتی هم کلاسی هایمان به نشان هم دردی سر تکان می دادند همه چیز فقط یک شوخی بود و خیال من راحت...
حالا من مانده ام و این اتوبوس و این آدم ها که هر روز مشتی جمله روی کاغذ تحویل همکارم سعید بدهم تا او هم مثل بقیه نقش بازی کند و نوشته های مرا از زبان خودش بگوید.
هنوز توی شلوغی خودم را گم و گور می کنم تا اخبار کشتار افغانستان و کشف داروی جدید برای آلزایمر و هزار کوفت و زهرمار دیگر را نشنوم.
هنوز آن زن توی مترو به من زل میزند و هنوز کسی پیازهایش را از وسط اتوبوس جمع می کند.هنوز با این همه سر درد گه گاهی برای زنده کردن آن همه رو به روی هم بودن می روم کافه نزدیک دانشگاه.وقتی فردای عروسی ات آمدی فقط نگاهت کردم.نزدیک من ایستادی و گفتی«هیچ کس تو و خنده هات نمی شه»
وقتی سرم را روی میز گذاشتم تا نبینی چه به روزم می آورد بوی عطرت...گرمای کت دامادی ات مو به تنم سیخ کرد.
گم و گور شدی.چند سال.من هم کنار این کارت عروسی که جرئت دوباره خواندنش را ندارم رفتم پی کارم.
چند سال بعد وقتی سعید زیر بغل مردی را گرفت تا آن طرف شیشه روی صندلی بشیند و چند جمله برای عبرت جوان های مردم بگوید از بوی گند اعتیادش عق زدم.گل فروش متوجه حضور من نشده بود.سعید که اسمش را گفت روی صندلی ولو شدم.صدای استخوان های ستون فقراتم گوشم را کر کرد.چند استخوان متحرک از دختری در گذشته هایش حرف می زد.از اینکه هیچ وقت ازدواج نکرده بود.از اینکه پول ندارد «شب های بی ستاره» بخرد و گه گاهی برای زنده کردن آن همه رو به روی هم بودن می رود کافه نزدیک دانشگاه.
«وقتی فهمیدم سرطان...
با خودم گفتم خودمو...
گم و گور شدم ولی دورادور...
یه کارت عروسی......
باورش شد...
من نابودش کردم»
دیگر هیچ چیز نمی شنیدم فقط فرار کردم از واقعیتی که از من دزدیده شد.
باز هم مثل هر شب کلید را توی قفل چرخاندم.زیر کتری را روشن کردم.لباس هایم را آویزان کردم.مسواک زدم.به نقطه ای خیره شدم و باز هم وقتی از خانه بزنم بیرون هوا سرد است و من حساب می کنم چند روز دیگر مانده تا حقوقم را بگیرم.حالا آن مرد گل فروش کنار ایستگاه را می شناسم.گفتم که گل هایش بوی آشنایی می دهد.
بهار 1392
 

آقای خوبی ها

چهار فصل مشهدت از عطر گل آکنده است

                                           این چنین یعنی سه فصل از شهر قمصر بیشتر

آقای خوبی ها سلام؛

هرچه هستم،دل به شما بستم. همیشه کلی با خودم زمزمه می کنم که یادم نرود وقتی آمدم حرمت بخواهم از تو که واسطه شوی و بخواهی از خدا...اما وقتی پا می گذارم در بهشت همه چیز فراموش می شود و شما می مانید و شما...

آقا خودت خوب می دانی چه هدیه ای به من دادی،ارزشش را من می دانم و خدای من.

آقا یادت هست دو سال پیش؟یادت می آید صبح جمعه؟آن پیرمرد و پارچه سبز؟

دلم را دخیل پنجره فولادت کرده ام آقا،مبادا...

لایق وصل تو که من نیستم،اذن به یک لحظه نگاهم بده رضاجان

یاعلی

یک خاطره شیرین از زبان یک پدر؛

تو حرم بودیم که پسرم گفت "بابا من شکلات میخوام" منم نداشتم،بهش گفتم "از حرم که رفتیم برات می خرم عزیزم" همون لحظه داشتیم از کنار یکی از خادم ها رد می شدیم که ایشون یه شکلات از جیبش بیرون آورد و داد به پسرم.قربونت برم آقا که حواست به حاجت پابوس های کوچولوتم هست.

این شهر قبله گاه نیاز است سجاده قبول نماز است

هرگز دلی شکسته نمانده پشت دری که یکسره باز است


انگار...

با دست و دلی کبود

                         انگار عاشق شده بود

                                                    آری،

                                                            به دنبال تو بود...


نقد فیلم "پسر آدم،دختر حوا" به قلم من در وبلاگ فائزه عزیز (لینک زیر)

http://www.beauty-scope.blogfa.com/post/530/%D8%AD%D8%A7%D9%85%D8%AF-%D9%83%D9%85%D9%8A%D9%84%D9%8A-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AD%D9%88%D8%A7-(%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B4%D9%83%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D9%8A%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D9%8A-%D9%88%D8%A8-%D8%B2%D9%8A%D9%86%D8%A8)

روز فرشته های خدا

هیچ وقت یادم نمی رود آن روزی که تو را واسطه کردم...

هیچ وقت یادم نمی رود آن روزی که حاجت گرفتم

السّلام علیک یا فاطمة معصومه


خداوند خواست که دختران در سن نه سالگی به انجام واجبات بندگی موظف شوند و دلیل آن چیزی نیست جز گوهر وجود متعالی دختر و...

روزمون بر خودمون مبارک

فقط خودمون می دونیم چه جواهراتی هستیم!

تقدیم به دخترانی که قدر گوهر وجودشونو می دونن

بوی شهید





نماز می خوانم،بغض می کنم،گلویم تیر می کشد

چفیه را می گذارم روی صورتم،آرام می شوم

سر سجاده دراز می کشم،چشم هایم سنگین می شوند

تمام تنم بوی باران می دهد،آفتاب سوزان است و قمقمه ام خالی...

باد گرم می وزد و خاک ها را روی شانه های خسته ام می نشاند،بوی عِطر می آید...

اکبر است...چادرم را بر می دارد مچاله می کند و می گذارد زیر سرش رو به رویم به پهلو می خوابد، می گویم: "خسته نباشی مرد خدا"

دهانش را باز می کند،خنده ام می گیرد

رو بر می گردانم، خیره به نی زار می مانم،می گذرد،صدای اکبر می آید

نگاهش می کنم،بدنش را کش و قوس می دهد و با چشمهایی خسته می نشیند،لباس هایش خاکی شده اند صورتش هم...

راه میفتیم، به نهر آبی می رسیم، زلال است و خنک...

اکبرمشت مشت آب می زند به صورتش و یکهو سرش را می برد زیر آب،آب می ریزم پشت گردنش،تکان نمی خورد،چادرم را تمیز می کنم و قمقمه را پر از آب...

نمی دانم چند دقیقه یا حتی چند ساعت است که به دشت خیره شدم،توی ماشین نشسته ام،صدای اکبر و بقیه می آید...گاهی ماشین با شدت تکان می خورد و صدای بلندی به گوش می رسد،سوار می شوند و ماشین راه می افتد...

در حالیکه موهایش را تمیز می کند می گوید: "شدن هشت نفر، فقط دو نفر پلاک داشتن"

با چهره ای غم زده نگاهش می کنم، از جیب راستی اش پلاک ها را در می آورد و می گذارد توی دستم...

شب به اهواز می رسیم،بعد از خواندن نماز دنبال اکبر می گردم،سرش را گذاشته روی میز،رو به رویش می نشینم،دستش را روی میز می چرخاند و دنبال دستمال کاغذی می گردد،در بدترین شرایط از خنداندن من دست بر نمی دارد،جعبه دستمال را می گذارم زیر دستش،سرش را بلند می کند چشمانش سرخ سرخ است...

با لبخندی غمگین نگاهش می کنم،زیر لب به صدام فحش می دهد و دستمال ها را با حرص در می آورد و زیر چشمی نگاهم می کند،دستم را می زنم زیر چانه ام نگاهم می کند، می گویم: "تموم شد؟"

نفسی عمیق می کشم و چشم هایم را می بندم،

ساعت هفت و نیم صبح است و من برای رفتن دو دلم، اکبر در می زند و می آید داخل، سرش پایین است و سعی دارد مرا بخنداند و از این دلتنگی رهایم کند...ساکم را بر می دارد و می رود.

چادرم را جمع می کنم و در ماشین را می بندم،از پنجره سرش را می آورد داخل ماشین و می گوید: "فقط حواست باشه به کسی نگی منو دیدیا" و پلک می زند، می گویم: "چشم ولی شما حواست بیشتر به خودت باشه..."

انگار دیگر صدای اکبر را نمی شنوم،همه چیز سفید می شود و...

صدای نفس هایم گوشم را کر می کند،نیم خیز سر سجاده ام

فنجان ها را در می آورم،همه را می شویم و خشک می کنم،قندان ها را پر می کنم،گرد گیری می کنم،صدای جارو برقی از خانه ام شنیده می شود،میوه و شیرینی می خرم،شهر شلوغ است،مهمان دارم...

لباس نو به تن می کنم،عِطر می زنم،زیارت عاشورا میخوانم،طعم غذا را می چشم،همه چیز را آماده می گذارم...خرما،پنیر،سبزی،بشقاب ها...در شهر ولوله است...

با قرآن و گل و اسپند می روم استقبالشان...

با لباس های تمیز و اتو کشیده،با موهایی شانه کشیده،بوی بهشت می آید...

اکبر و دوستانش آمدند...حسین و مصطفی و حامد هم بودند،

نماز جماعت خواندند و رفتند...

اکبر هم رفت...

سفره افطاری ماند و من میان جمعیت شهر...

از شهر صدا می آید...صدای گریه،بوی شهید

...


خدایا از خودم خسته م...دلم از دست من خونه

رهام کن از همونی که کسی جز تو نمی دونه...

یه کاری کن که باز عطرت بپیچه توی این خونه

همونی که میخوای میشم

خدایا قول مردونه...

تنهای تنهای تنها...

انگار همه چیز خراب شده است،

اصلا همه چیز خرابه شده است...

همه جرم ها افتاد به گردن من و من...

محکوم به همه چیز

تنهایی را می طلبم

تنهای تنهای تنها...

من تنها نیستم تو هستی حسین و علی و اکبر و مصطفی و حامد

همه هستند

ولی من در طلب لحظه ای تنهایی...تنهایی با همه شان

کنار آتش توی ویلای رو به دریا

فال قهوه گرفته ام

تلخ بود...

بفهم زخم تنم را...

تو همیشه می گفتی یک زن باید به مردش تکیه کند

حالا کجایی که من تکیه کنم به وجودت؟...

دلتنگت شده ام عزیز جان

حامد و مصطفی را نمی دانم،ولی اکبر در شلمچه زمین را ترک کرد

حسین در هویزه

و علی...

دلم میخواهد لباس هایم خاکی شوند،دلم صدای توپ و خمپاره می شنود...

بوی خون،بوی دود،برق الماس نشان چشم هایشان...

دلم برای مردانگی اش تنگ شده است...

عصبی ام،تند و تیزم،من بدم،بد...

من بدم؟

دلم خوب بودن می خواهد

کمی تحسین...

به من طعنه می زنند نزدیکان

تو را چه به حسین و اکبر...؟

شما بگویید که من خسته ام،خسته ام،خسته...

بگو که من پا به پای تو مردم و زنده شدم بگو...


خسته شدم

دیگه نمی کشم

انرژیم ته کشیده

پاهام سست شدن

جاموندم


آمدن از روی حسابی نبود

                   و رفتن از روی اختیاری...

یاعلی(ع)

یاد باد...



یاد باد آن روزگاران...

                           یاد باد

تنها همین...

یاعلی


رنگ پاییز

من و تو فکر می کنیم امروز بیست و پنجم مهر است...

من و تو باهم به ریش تقویم خندیدیم و بودنت را امروز جشن می گیریم...

و تقدیم به تو:


همین طور که راه می روم با خودم فکر می کنم چند وقت است که با هیچ کس دردودل نکردم؟ پاهایم سست می شوند،تمام نیرویم را در زانوهایم جمع می کنم و از راهرو دانشگاه میزنم بیرون.هوا کمی سوز دارد و مرا می لرزاند اما من پیاده راه رفتن روی برگ های پاییزی را به تاکسی ترجیح می دهم.

قاشق به دست خیره شده ام به یادداشت های روی یخچال،دو قاشق از غذای سرد شده ام را می خورم و می روم سراغ یخچال،اشک روی گونه هایم سر می خورد و با هر قطره یکی از یادداشت ها را از روی یخچال بر می دارم،

ـ قبض آب و گاز بعد از کلاس...

ـ باتری ساعت...

ـ کادوی شیرین...

ـ تماس با ترانه...

ـ شب جمعه،حلوا...

ـ شستن لباس های کثیف...

ـ وبلاگم...

ـ تایپ جزوه ها...

ـ سالگرد ازدواجمان...

دستم از روی یخچال سر می خورد و بغض می کنم،بغضی تیز و ناگهان می ترکد،کاغذهای توی دستم را با زور مچاله می کنم و یکهو سرم را با ترس از روی میز بلند می کنم،ساعت دیواری است که یازده بار زنگ می خورد،نگاهی به خانه می اندازم تمیز است،خانه ام در خاموشی فرو می رود،نور چراغ تیر برق از پنجره افتاده است روی صورتم و من به عکسش خیره شده ام...

صبح خواب ماندم و فقط وقت کردم یک لیوان شیر بخورم و کاغذهای مچاله شده روی میز را سرازیر کنم توی سطل آشغال.با زور توانستم کیسه آشغال را بیندازم توی سطل آشغال سر کوچه در حالیکه شاگرد سوپری داشت نگاهم می کرد.خودم را توی جمعیت جا دادم و سوار قطار شدم.حسی عجیب همراهم بود مثل دلتنگی غروب های پاییزی...

دفتر مجله شلوغ بود انگار دعوا شده بود،وقتی داشتم رد می شدم دعوا چنان بالا گرفت که با شدت چسبیدم به دیوار،تمام روز از درد ستون فقرات عین پیرزن های هشتاد ساله خم و راست شدم و شده بودم مایه خنده ی مریم و سارا،وقتی باهم از دفتر زدیم بیرون هوا رو به تاریکی بود،مریم سر خیابان از ما جدا شد،منتظر ماندیم سوار تاکسی شود و بعد راهمان را کشیدیم به سمت ایستگاه مترو.همه چهره ها خسته از کار منتظر رسیدن قطار بودیم.گوش تا گوش واگن بانوان پر بود از زنانی که هرکدامشان به هر دلیلی غمی به چهره داشتند و سرگرمی من شده بود قصه ساختن درباره آن ها و بعد نوشتن آنها برای مجله.همین طور که توی فکر بودم سارا زیر گوشم گفت: «چند روزه خیلی تو فکری خانم نویسنده!» توی چشم هایش نگاه کردم،نه جدی بود و نه شوخی می کرد گفتم: «یه کم تو فکرم،درست میشه» و بعد به کفش هایم خیره شدم، سارا با پوزخندی گفت: «هه،خوب شد گفتی نمی دونستم یه کم تو فکری» نگاهش کردم بیرون را نگاه می کرد،من هم دیگر ادامه ندادم.

وقتی رسیدم جلوی آسانسور، در آسانسور با سروصدای زیادی باز شد و عده ای که نمیشناختمشان با خنده و در حالیکه بدون توجه به ساعت بلند بلند صحبت می کردند از آسانسور بیرون آمدند،از صحبت هایشان فهمیدم مهمان های اکرم خانم واحد رو به رویی من هستند و برای خرید یک شیشه آبلیمو می روند سوپری رو به روی ساختمان.با اینکه حال نداشتم راه پله ها را پیش گرفتم و بعد از بستن در پشت سرم روی مبل ولو شدم،اما قار و قور شکمم امان نداد و مجبور شدم به یخچال پناه ببرم،سیب زمینی سرخ کردم با یک لیوان دوغ،سرجای همیشگی نشستم و دوباره چشمم به یادداشت روی یخچال خورد

ـ سالگرد ازدواجمان...

سرم را پایین انداختم و آرام به خوردن غذایم مشغول شدم.کتاب های دانشگاهم روی میز پخش بودند و من در حالیکه یک دستم را گذاشته بودم روی پیشانی ام و با دست دیگر کنترل تلویزیون را گرفته بودم و کانال ها را عوض می کردم بلکه کمی خودم را از تنهایی ام بکشم بیرون یکهو با سروصدای بلند راهرو دویدم پشت در و از چشمی نگاهی انداختم،مهمان ها داشتند می رفتند،خیره ماندم و وقتی سروصدا خوابید پشت در سر خوردم روی زمین و دلم از تنهایی و سکوت خانه ام گرفت،دلم شلوغی می خواست مثل آن روزها...آن روزهایی که خانه پر می شد از صدای من و تو و مهمان هایمان و سکوت...آه سکوت...تنها همدم شش ماهه من...

ناگهان انگار که چیزی یادم افتاده باشد دویدم توی اتاق و توی کیفم دنبال تقویم گشتم،کیفم را خالی کردم اما پیدایش نبود،همه کشوهای میز کامپیوتر را بهم ریختم ولی انگار دود شده بود و رفته بود هوا...

ـ یک بوق،دو بوق،سه بوق...

ـ بله؟

ـ سلام ساراجان خوبی؟منم هستی!

ـ خوبی هستی؟چیزی شده؟

ـ امروز چندمه؟

ـ ...

ـ الو سارا؟

ـ بله؟

ـ میگم امروز چندمه؟

ـ امروز چهاردهمه چطور؟

لبخندی زدم و قطع کردم.

گوشی به دست پای میز عسلی نشسته بودم که موبایلم زنگ خورد،سارا بود

ـ بله؟

ـ الو هستی؟چیزی شده؟اتفاقی افتاده؟حالت خوبه؟

نفسی کشیدم و با صدایی پرانرژی و با لبخند گفتم:

ـ آره من خوبم،بزرگ ترین لطف و بهم کردی،بعدا همه چی رو بهت میگم باشه؟فعلا شب بخیر

و دوباره قطع کردم.

بعد از نماز با اینکه می توانستم دو ساعتی بخوابم روی صندلی همیشگی پشت میز ناهارخوری نشسته بودم و با لیوان چایی ام بازی می کردم.گه گاهی به یادداشت نگاهی می انداختم و مثل دخترهای خجالتی لبخندی می زدم و جرعه ای چای می نوشیدم.

وقتی ساعت دیواری هشت بار زنگ زد عزم رفتن نمودم اما انگار دو وزنه چند کیلویی به پاهایم بسته بودند،دستانم یخ کرده و عرق کرده بودم،دو روز تمام در فکرش بودم و حالا...بالاخره با هر جان کندنی بود رفتم توی اتاق،انگار توی دلم رخت می شستند،هر لباسی می پوشیدم به دلم نمی نشست و با حرص پرتش می کردم روی تخت،دلم زیر و رو می شد و دلیلش فقط دیدنش بود،ساعت ده شده بود و من آماده رو به روی آینه ایستاده بودم و به چشم هایم خیره شده بودم،انگار ترسیده بودند،آرام نفس نفس می زدم و طوری عرق روی صورتم نشسته بود که گویی کیلومترهاست دویده ام...دستم را به کیفم بردم و بدون هیچ تأخیری از خانه زدم بیرون.همه چیز را برای بار دهم چک کردم،کلید،کیف پول،آینه جیبی،بسته کادو پیچ شده،ادکلن...دستم توی کیفم بود و هرکدام را لمس می کردم،ناگهان دستم به چیزی خورد...عینک دودی ام...چند روز بود دنبالش می گشتم و یادم نبود توی این کیفم جا گذاشته بودم.وقتی رسیدم دم در ساختمان متوجه شدم از پله ها آمده ام.

آقای محمدنیا که در طبقه هفتم زندگی می کرد همین که مرا دید سلام و علیک کرد و من هم با خوشرویی جوابش را دادم،کمی با تعجب سرتاپایم را برانداز کرد و رفت.اثری از استرس چند لحظه پیش در وجودم نبود و این به من اعتماد به نفس می داد.نگاهی به ماشین انداختم،تمیز بود.زدم به دل خیابان های شلوغ آن ساعت پایتخت.

اگر میان راه آن گل فروشی را نمی دیدم و با سختی از وسط خیابان به کنار نمی کشیدم و داد و فریاد چند راننده را نمی شنیدم دست خالی می رفتم به دیدنش...

وقتی جلوی گل فروشی ایستاده بودم نگاهی به لباس هایم انداختم،پوتین های قهوه ای اسپرت با شلوار کبریتی قهوه ای،یک بافت بی نهایت زیبای قهوه ای که جا به جا رویش خط های نارنجی کار شده بود و کار مادرم بود،شال قهوه ای که حاشیه های نارنجی داشت و یک کیف نارنجی.

از تیپ خودم خوشم آمد و وارد شدم،یک دسته گل پر از گل های ارکیده.


وقتی ماشین را پارک می کردم دوباره استرس افتاد به جانم،دست هایم می لرزید و آرام قدم بر می داشتم.وقتی رسیدم به اتاقش پرستاری را دیدم که در طول این شش ماه تقریبا با او دوست شده بودم.دستم را به علامت هیس گذاشتم روی بینی ام،خندید و سلام کرد،جواب سلامش را دادم و در زدم و وارد شدم.در یک آن پاهایم سست شدند و وا رفتم،روی ویلچرش نشسته بود،کمی گردنش کج شده بود و حیاط را نگاه می کرد،ضربان قلبم تند شده بود و نفس هایم به سختی بیرون می آمد،با این حال لبخندی زدم و دسته گل را روی تختش گذاشتم،

دست هایم را به هم مالیدم تا کمی گرم شوند و بعد از پشت سر گذاشتمشان روی چشم هایش،هیچ تکانی نخورد،آرام دست هایم را گرفت و کمی به طرفم برگشت.غیر از من چه کسی می توانست باشد؟...غیر از من فقط دوستش رضا به دیدنش می رفت که او هم از این کارها نمی کرد...

مقابلش زانو زدم و دست هایش را فشردم،لبخندی زد و مظلومانه خیره شد به من،دستم را روی صورتش کشیدم و پیشانی اش را بوسیدم و شروع کردم به حرف زدن.از همه چیز گفتم...از همه چیز...و در عین حال بردمش سمت روشویی و کمک کردم صورتش را بشوید،هیچ حرفی نمی زد فقط گاهی اگر سوالی می پرسیدم سرش را تکان می داد،نگاهی به کمد لباس هایش انداختم از یک ماه پیش تا امروز دست نخورده مانده بود،پلیور قهوه ای زیپ دارش را برداشتم و تنش کردم و راه افتادم سمت حیاط.سر راه دوست پرستارم گفت که حتما نزد پزشکش بروم.

ویلچرش را رو به نیمکت گذاشتم و رو به رویش نشستم،بسته کادو پیچ شده را مقابلش گرفتم و گفتم: «سالگرد ازدواجمون مبارک» خیره مانده بود به من،با خنده گفتم: «حالا ببین چی واست خریدم» و کادو را باز کردم،ساعت را به دستش انداختم و دستش را گرفتم بالا و گفتم: «ببین چقدر به دستت میاد» دستش را انداختم و با شیطونی گفتم: «حالا تو چی واسم خریدی؟» دستانم را در دستانش گرفت و غریبانه فشرد،خنده روی لبانم محو شد،نگاهش کردم یک قطره اشک چکید روی صورتش،نفسم را بیرون دادم و سعی کردم بر بغضم مسلط شوم، گفتم: «بیا بشین روی نیمکت» و پتو را انداختم دور شانه هایش...

چند دقیقه ای می شد که دستم را گرفته بودم به سنگ روشویی و سرم را انداخته بودم پایین.شیر آب را باز کردم و دستانم را پر از آب کردم،نگاهی به خودم انداختم،چشمانم پف کرده و شده بودند کاسه خون،نوک بینی ام سرخ شده بود و روی هم رفته...به سختی و با گریه وضو گرفتم،دلم می خواست داد بزنم،داشتم خفه می شدم...

بعد از آن شوخی احمقانه خودش را گم و گور کرد،پارسال به پیشنهاد فرهاد، دوست امیر به همراه رضا و همسرش برای تعطیلات عید رفتیم شمال و در ویلای آنها مستقر شدیم.یک روز که ما سه خانم در آشپزخانه مشغول پخت و پز بودیم یکهو صدای تالاپ بلندی را شنیدیم و به دنبالش صدای رضا که داد زد «امیر» و از پله پایین آمدن و صدای دعوای رضا و فرهاد،به حالت دو رفتم پیششان،صدا توی گلویم خفه شد...امیر بیهوش افتاده بود روی زمین...

از آن چند روز چیز زیادی در خاطرم نمانده...فقط امیر که بیهوش روی تخت بیمارستان از این اتاق به آن اتاق می شد و من...کلمه I.C.U را خوب به خاطر می آورم و خواب و بیداری ام و سوالی که همیشه از ساغر همسر رضا می پرسیدم «امیر کجاست؟»

بعدها رضا برایم تعریف کرد که فرهاد محض شوخی ای احمقانه با چاقوی جیبی اش امیر را دنبال کرده و درست بالای پله ها امیر که عقب عقب می آمده افتاده پایین،می گفت امیر ضربه مغزی شده بود و او را بلافاصله بعد از انتقال به بیمارستان عمل کردند اما عمل نتیجه نداده و امیر دو هفته تمام در کما بوده...و بعد پزشکان تصمیم گرفتند که برای بار دوم با اینکه ریسک خیلی بالایی داشت عملش کنند و لطف خدا از همیشه بیشتر شامل حالم شده و امیر بعد از عمل دومش به هوش آمده اما...نه حرفی زده و نه راه رفته...

دکترها می گفتند قطع نخاع نشده اما مخچه اش آسیب شدید دیده و قدرت تصمیم گیری برای راه رفتنش را از دست داده اما به مرور زمان ممکن است با فیزیوتراپی بتواند راه برود.

رسیده بودم به نمازخانه،همین که چشمم به کلمه مقدس «الله» افتاد بغضم ترکید و به سجده افتادم،با صدای بلند گریه کردم و سبک که شدم نماز خواندم،برای خودم برای امیر...

وقتی امیر به خانه برگشت تا یک هفته همه برای دیدنش می آمدند خانه ما و مادرم و دخترخاله ام و فامیل های نزدیک و دورمان برای کمک نوبتی پیش من می ماندند.اما امیر توی اتاق دراز کشیده بود روی تخت و چشم هایش را بسته بود،هربار می خواستم او را پیش مهمان ها ببرم با اخم یا نگاه های معنا دار یا حتی با گریه خواهش می کرد این کار را نکنم...چندبار دورادور شنیدم که از من می خواستند طلاق بگیرم...کم کم این حرف و حدیث ها به درازا کشید تا اینکه یک روز مادرم مستقیما به خودم گفت و من ماندم و یک دنیا حیرت...تمام نیرویم را در حرفهایم جمع کردم و از زندگی ام با امیر هر طور که باشد دفاع کردم و منجر به قهر همه شد.مادرم چندبار زنگ زد و پشت تلفن گریه کرد که من دختر دسته گلم و میخوام کنار داماد سرپام ببینم نه اینجوری،من هزار و یک تا آرزو داشتم واسه تو واسه نوه ام،اینطوری نمی تونی مادر بشی...خاله ام زنگ می زد و گله می کرد که چرا دل مادرم را شکستم و...

خسته شده بودم...تمام تنم درد می کرد از کوله باری که به دوش می کشیدم،امیر با نگاهش به من می فهماند که من آزادم هرجا می خواهم بروم اما من رو برمی گرداندم تا نخوانم حرفها را از چشم های به رنگ پاییزش...

من مانده بودم و من،من و یک دنیا غم،من و دل شکسته ام،من و امیر و ویلچرش تنها مانده بودیم...

دلم از خودم گرفت و تصمیمی گرفتم نه درست و نه غلط،روزی که لباس هایش را جلوی چشم هایش توی چمدان جا می دادم غم نشسته در نگاهش تار و پود وجودم را آتش می زد و هستی ام را به باد می داد...

رضا را خبر کردم که بیاید دنبالش،نگاه رضا پر از خشم و غم بود و نگاهم نمی کرد،با عصبانیت گفتم: «چیه؟...» بغض کردم،نگاهم کرد و من داد زدم «فکر می کنی دارم از سرم کمش می کنم؟من بدون اون می میرم،ای خدا...چرا هیشکی حرف منو نمی فهمه؟...» و زانو زدم...زانوهایم از رفتنش شکست...

رضا نشست کنارم و گفت: «برمی گردم»

دو ساعت بعد برگشت،من مات زده نشسته بودم کنار تخت،آمد و کلی حرف زد،نمی شنیدم...فقط گاهی نام امیر را می شنیدم و نگاهش می کردم.

مادرم وقتی فهمید چشم هایش برق زد و پیشنهاد داد بروم و با آنها زندگی کنم،اما من خیلی سرد پیشنهادش را رد کردم و از او خواهش کردم در ازای سپردن امیر به آسایشگاه کاری به کار من نداشته باشد و خانه پدری را ترک کردم.از آن روز تا امروز هر هفته با مادرم تماس می گیرم و حالش را می پرسم غمگین جوابم را می دهد و فرهاد را لعن و نفرین می کند.

وقتی رفتم اتاقش پشت به در روی تخت نشسته بود،دستش را گذاشته بود روی ساعتش،کنارش نشستم و گفتم: «شامتو آوردن نمی خوری؟»

یا زحمت چهارزانو نشست روی تخت،قاشق غذا را گذاشتم دهانش،با سر به من اشاره کرد،گفتم: «منم میخورم» و به زور قاشقی خوردم.باهم به سالن رفتیم و تلویزیون دیدیم،بعد هم کمی برایش کتاب خواندم و زود خوابش برد.

رفتم پیش دوست پرستارم و حالش را پرسیدم

ـ خوبی؟خسته نباشی.

دستش را گذاشت روی دستم و گفت:

ـ من خوبم،تو خوبی؟

ـ میخوام امشب پیشش بمونم

لبخندی زد و گفت:

ـ باشه حتما چرا که نه،اتفاقا کمک حال من میشی

و بعد سرش را رو به سقف گرفت و گفت:

ـ خدایا ممنونتم بابت این فرشته نجات

با تعجب و خنده گفتم: ینی چی؟

ـ بابا از بس که این امیرآقای شما تو خواب داد و بیداد میکنه زا به راه شدیم،یه امشب و تو زحمت بیدار کردنشو بکش

وقتی دید هنوز با تعجب خیره به او ماندم ادامه داد:

ـ نمی دونم تو خواب چی می بینه که داد و بیداد راه میندازه تا بیدارشم نکنیم...

سرم داشت گیج می رفت و داشتم می افتادم که پریسا سریع دوید و نشاندم روی صندلی و پرسید:

ـ هستی جان خوبی؟سرت گیج میره؟

سرم را تکان دادم،گفت:

ـ الان میرم برات آب قند میارم

جرعه ای ریختم توی حلقم،پریسا می خواست برود که دستش را گرفتم و گفتم:

ـ گفتی امیر تو خواب داد میزنه؟

چند دقیقه ای بود که رو به روی پزشک آسایشگاه نشسته بودم و او داشت عکسی را نشانم می داد و حرفهایی تخصصی میزد،گفتم:

ـ آقای دکتر؟امیر خوب میشه؟

ـ وقتی نیومدنتون یه ماه طول کشید گفتیم دیگه اینجا موندگار شده و با توجه به تغییراتی که در حرکت دادن پاهای امیر دیده بودیم و همچنین کلماتی که نصفه و نیمه به کار می برد تصمیم گرفتیم چکاپ کامل انجام بدیم...

وارد اتاق که شدم با آب سرد صورتم را شستم تا خواب آلودگی از سرم بپرد.به صورتش نگاه کردم،در خوابی آرام و عمیق فرو رفته بود،نشستم روی صندلی و دستش را به صورتم چسباندم،از خیسی صورتم دستش لرزید و کمی جا به جا شد،سرم را گذاشتم کنار دستش.

صبح رفتم پیش پریسا تا ازش خداحافظی کنم،گفت:

ـ بی معرفت نشیا،بری دیگه نه خبری نه برگشتی...

ـ قول میدم

ـ فقط یه لحظه صبرکن امضا رو بزن و برو

وقتی امضا می زدم پای حکمی که مرا از تنهایی در می آورد دستانم می لرزید.

کلید را انداختم و وارد شدم،تنها صدای تیک تاک ساعت شنیده می شد،

تنهایی رفتم و با زندگی برگشتم...

با رنگ قهوه ای چشمانش،به رنگ پاییز...

تابستان 92


سلام

وقتی وبلاگم بالاتر از سالگرد ازدواجمان قرارمی گیرد منظورم نامنظم بودن عبارات چسبیده شده روی یخچال استکه البته این عبارات ادامه دارد ولی وقتی هستی به این عبارت برخورد می کند بقیه را نمی خواند.حداقل یک بار در زندگی هرکس پیش می آید که مهمترین دغدغه اش را فراموش می کند،هستی در میان زندگی پرمشغله اش یادداشت سالگرد ازدواجمان را روی یخچال می چسباند تا روزمرگی آن را از او جدا نکند،اگر متوجه شده باشید او حتی کادوی امیر را از قبل تهیه کرده و روز موعود آن را به همراه خود به آسایشگاه می برد،پس می توان گفت عاشق بودن هستی ادعا نیست یک واقعیت اصل در زندگی اوست.

قاروقور شکم و غذای سرد برای این بود که خواننده به سمت مسائل عادی کشیده شود و آنها را در این قصه لمس کند و فکر نکند مافوق انسانی در این قصه نوشته شده هستی هم انسان است و مانند بقیه.

25 مهر ارتباطی به قصه ندارد!دو خط ابتدایی متن را خطاب به کسی نوشتم که این قصه تقدیمی به او بود.

در مورد خیلی خلاصه کردن متن باید توضیح دهم من قصد مانور بیشتراز اینها روی این قصه داشتم اما ازحوصله مخاطب من خارج است،البته می دانم دلیل موجهی نیست اما از آنجایی که آشنایی مختصری با سلیقه ها دارم این تصمیم را گرفتم.

در مورد توضیح اتفاقی که برای امیر افتاده در بریده روزنامه خودم هم از دست خودم دلخورم و با شما هم عقیده.

مچکر از لطفی که داشتید و نوشته را به دقت خواندید.

به نام هو

بسم الله الرحمن الرحیم

...

و آدم سیب را چید

                       ما به تب آن گرفتاریم

...


بسم الله الرّحمن الرّحیم

سلام که نام زیبای خداوند است

صاحب این وبلاگ شدم تا فضایی باشه برای صحبت های دوستانه،اینجا از دل خواسته هایمان خواهیم گفت...اینجا همه باهم دور هم خواهیم نوشت،امیدوارم آشنایی بیشترمان رنگ بودنمان را سبز تر کند.

توجه:هرگونه توهین و جمله های غیرمربوط نسبت به هرکس خصوصا مکتب اهل بیت(ع) و شهدای ایرانمان به شدت پاسخ داده خواهد شد.

یاعلی