من و تو فکر می کنیم امروز بیست و پنجم مهر است...
من و تو باهم به ریش تقویم خندیدیم و بودنت را امروز جشن می گیریم...
و تقدیم به تو:
همین طور که راه می روم با خودم فکر می کنم چند
وقت است که با هیچ کس دردودل نکردم؟ پاهایم سست می شوند،تمام نیرویم را در
زانوهایم جمع می کنم و از راهرو دانشگاه میزنم بیرون.هوا کمی سوز دارد و مرا می
لرزاند اما من پیاده راه رفتن روی برگ های پاییزی را به تاکسی ترجیح می دهم.
قاشق به دست خیره شده ام به یادداشت های روی
یخچال،دو قاشق از غذای سرد شده ام را می خورم و می روم سراغ یخچال،اشک روی گونه
هایم سر می خورد و با هر قطره یکی از یادداشت ها را از روی یخچال بر می دارم،
ـ قبض آب و گاز بعد از کلاس...
ـ باتری ساعت...
ـ کادوی شیرین...
ـ تماس با ترانه...
ـ شب جمعه،حلوا...
ـ شستن لباس های کثیف...
ـ وبلاگم...
ـ تایپ جزوه ها...
ـ سالگرد ازدواجمان...
دستم از روی یخچال سر می خورد و بغض می کنم،بغضی
تیز و ناگهان می ترکد،کاغذهای توی دستم را با زور مچاله می کنم و یکهو سرم را با
ترس از روی میز بلند می کنم،ساعت دیواری است که یازده بار زنگ می خورد،نگاهی به
خانه می اندازم تمیز است،خانه ام در خاموشی فرو می رود،نور چراغ تیر برق از پنجره
افتاده است روی صورتم و من به عکسش خیره شده ام...
صبح خواب ماندم و فقط وقت کردم یک لیوان شیر
بخورم و کاغذهای مچاله شده روی میز را سرازیر کنم توی سطل آشغال.با زور توانستم
کیسه آشغال را بیندازم توی سطل آشغال سر کوچه در حالیکه شاگرد سوپری داشت نگاهم می
کرد.خودم را توی جمعیت جا دادم و سوار قطار شدم.حسی عجیب همراهم بود مثل دلتنگی
غروب های پاییزی...
دفتر مجله شلوغ بود انگار دعوا شده بود،وقتی
داشتم رد می شدم دعوا چنان بالا گرفت که با شدت چسبیدم به دیوار،تمام روز از درد
ستون فقرات عین پیرزن های هشتاد ساله خم و راست شدم و شده بودم مایه خنده ی مریم و
سارا،وقتی باهم از دفتر زدیم
بیرون هوا رو به تاریکی بود،مریم سر خیابان از ما جدا شد،منتظر ماندیم سوار تاکسی
شود و بعد راهمان را کشیدیم به سمت ایستگاه مترو.همه چهره ها خسته از کار منتظر
رسیدن قطار بودیم.گوش تا گوش واگن بانوان پر بود از زنانی که هرکدامشان به هر دلیلی غمی به چهره
داشتند و سرگرمی من شده بود قصه ساختن درباره آن ها و بعد نوشتن آنها برای
مجله.همین طور که توی فکر بودم سارا زیر گوشم گفت: «چند روزه خیلی تو فکری خانم
نویسنده!» توی چشم هایش نگاه کردم،نه جدی بود و نه شوخی می کرد گفتم: «یه کم تو
فکرم،درست میشه» و بعد به کفش هایم خیره شدم، سارا با پوزخندی گفت: «هه،خوب شد
گفتی نمی دونستم یه کم تو فکری» نگاهش کردم بیرون را نگاه می کرد،من هم دیگر ادامه
ندادم.
وقتی رسیدم جلوی آسانسور،
در آسانسور با سروصدای زیادی باز شد و عده ای که نمیشناختمشان با خنده و در حالیکه
بدون توجه به ساعت بلند بلند صحبت می کردند از آسانسور بیرون آمدند،از صحبت هایشان
فهمیدم مهمان های اکرم خانم واحد رو به رویی من هستند و برای خرید یک شیشه آبلیمو
می روند سوپری رو به روی ساختمان.با اینکه حال نداشتم راه پله ها را پیش گرفتم و
بعد از بستن در پشت سرم روی مبل ولو شدم،اما قار و قور شکمم امان نداد و مجبور شدم
به یخچال پناه ببرم،سیب زمینی سرخ کردم با یک لیوان دوغ،سرجای همیشگی نشستم و
دوباره چشمم به یادداشت روی یخچال خورد
ـ سالگرد ازدواجمان...
سرم را پایین انداختم و
آرام به خوردن غذایم مشغول شدم.کتاب های دانشگاهم روی میز پخش بودند و من در
حالیکه یک دستم را گذاشته بودم روی پیشانی ام و با دست دیگر کنترل تلویزیون را
گرفته بودم و کانال ها را عوض می کردم بلکه کمی خودم را از تنهایی ام بکشم بیرون
یکهو با سروصدای بلند راهرو دویدم پشت در و از چشمی نگاهی انداختم،مهمان ها داشتند
می رفتند،خیره ماندم و وقتی سروصدا خوابید پشت در سر خوردم روی زمین و دلم از
تنهایی و سکوت خانه ام گرفت،دلم شلوغی می خواست مثل آن روزها...آن روزهایی که خانه
پر می شد از صدای من و تو و مهمان هایمان و سکوت...آه سکوت...تنها همدم شش ماهه
من...
ناگهان انگار که چیزی یادم
افتاده باشد دویدم توی اتاق و توی کیفم دنبال تقویم گشتم،کیفم را خالی کردم اما
پیدایش نبود،همه کشوهای میز کامپیوتر را بهم ریختم ولی انگار دود شده بود و رفته
بود هوا...
ـ یک بوق،دو بوق،سه بوق...
ـ بله؟
ـ سلام ساراجان خوبی؟منم
هستی!
ـ خوبی هستی؟چیزی شده؟
ـ امروز چندمه؟
ـ ...
ـ الو سارا؟
ـ بله؟
ـ میگم امروز چندمه؟
ـ امروز چهاردهمه چطور؟
لبخندی زدم و قطع کردم.
گوشی به دست پای میز عسلی
نشسته بودم که موبایلم زنگ خورد،سارا بود
ـ بله؟
ـ الو هستی؟چیزی شده؟اتفاقی
افتاده؟حالت خوبه؟
نفسی کشیدم و با صدایی پرانرژی
و با لبخند گفتم:
ـ آره من خوبم،بزرگ ترین
لطف و بهم کردی،بعدا همه چی رو بهت میگم باشه؟فعلا شب بخیر
و دوباره قطع کردم.
بعد از نماز با اینکه می
توانستم دو ساعتی بخوابم روی صندلی همیشگی پشت میز ناهارخوری نشسته بودم و با
لیوان چایی ام بازی می کردم.گه گاهی به یادداشت نگاهی می انداختم و مثل دخترهای
خجالتی لبخندی می زدم و جرعه ای چای می نوشیدم.
وقتی ساعت دیواری هشت بار
زنگ زد عزم رفتن نمودم اما انگار دو وزنه چند کیلویی به پاهایم بسته بودند،دستانم
یخ کرده و عرق کرده بودم،دو روز تمام در فکرش بودم و حالا...بالاخره با هر جان
کندنی بود رفتم توی اتاق،انگار توی دلم رخت می شستند،هر لباسی می پوشیدم به دلم
نمی نشست و با حرص پرتش می کردم روی تخت،دلم زیر و رو می شد و دلیلش فقط دیدنش
بود،ساعت ده شده بود و من آماده رو به روی آینه ایستاده بودم و به چشم هایم خیره
شده بودم،انگار ترسیده بودند،آرام نفس نفس می زدم و طوری عرق روی صورتم نشسته بود
که گویی کیلومترهاست دویده ام...دستم را به کیفم بردم و بدون هیچ تأخیری از خانه
زدم بیرون.همه چیز را برای بار دهم چک کردم،کلید،کیف پول،آینه جیبی،بسته کادو پیچ
شده،ادکلن...دستم توی کیفم بود و هرکدام را لمس می کردم،ناگهان دستم به چیزی
خورد...عینک دودی ام...چند روز بود دنبالش می گشتم و یادم نبود توی این کیفم جا
گذاشته بودم.وقتی رسیدم دم در ساختمان متوجه شدم از پله ها آمده ام.
آقای محمدنیا که در طبقه
هفتم زندگی می کرد همین که مرا دید سلام و علیک کرد و من هم با خوشرویی جوابش را
دادم،کمی با تعجب سرتاپایم را برانداز کرد و رفت.اثری از استرس چند لحظه پیش در
وجودم نبود و این به من اعتماد به نفس می داد.نگاهی به ماشین انداختم،تمیز بود.زدم
به دل خیابان های شلوغ آن ساعت پایتخت.
اگر میان راه آن گل فروشی
را نمی دیدم و با سختی از وسط خیابان به کنار نمی کشیدم و داد و فریاد چند راننده
را نمی شنیدم دست خالی می رفتم به دیدنش...
وقتی جلوی گل فروشی ایستاده
بودم نگاهی به لباس هایم انداختم،پوتین های قهوه ای اسپرت با شلوار کبریتی قهوه
ای،یک بافت بی نهایت زیبای قهوه ای که جا به جا رویش خط های نارنجی کار شده بود و
کار مادرم بود،شال قهوه ای که حاشیه های نارنجی داشت و یک کیف نارنجی.
از تیپ خودم خوشم آمد و
وارد شدم،یک دسته گل پر از گل های ارکیده.
وقتی ماشین را پارک می کردم
دوباره استرس افتاد به جانم،دست هایم می لرزید و آرام قدم بر می داشتم.وقتی رسیدم
به اتاقش پرستاری را دیدم که در طول این شش ماه تقریبا با او دوست شده بودم.دستم
را به علامت هیس گذاشتم روی بینی ام،خندید و سلام کرد،جواب سلامش را دادم و در زدم
و وارد شدم.در یک آن پاهایم سست شدند و وا رفتم،روی ویلچرش نشسته بود،کمی گردنش کج
شده بود و حیاط را نگاه می کرد،ضربان قلبم تند شده بود و نفس هایم به سختی بیرون
می آمد،با این حال لبخندی زدم و دسته گل را روی تختش گذاشتم،
دست هایم را به هم مالیدم
تا کمی گرم شوند و بعد از پشت سر گذاشتمشان روی چشم هایش،هیچ تکانی نخورد،آرام دست
هایم را گرفت و کمی به طرفم برگشت.غیر از من چه کسی می توانست باشد؟...غیر از من
فقط دوستش رضا به دیدنش می رفت که او هم از این کارها نمی کرد...
مقابلش زانو زدم و دست هایش
را فشردم،لبخندی زد و مظلومانه خیره شد به من،دستم را روی صورتش کشیدم و پیشانی اش
را بوسیدم و شروع کردم به حرف زدن.از همه چیز گفتم...از همه چیز...و در عین حال بردمش
سمت روشویی و کمک کردم صورتش را بشوید،هیچ حرفی نمی زد فقط گاهی اگر سوالی می
پرسیدم سرش را تکان می داد،نگاهی به کمد لباس هایش انداختم از یک ماه پیش تا امروز
دست نخورده مانده بود،پلیور قهوه ای زیپ دارش را برداشتم و تنش کردم و راه افتادم
سمت حیاط.سر راه دوست پرستارم گفت که حتما نزد پزشکش بروم.
ویلچرش را رو به نیمکت
گذاشتم و رو به رویش نشستم،بسته کادو پیچ شده را مقابلش گرفتم و گفتم: «سالگرد
ازدواجمون مبارک» خیره مانده بود به من،با خنده گفتم: «حالا ببین چی واست خریدم» و
کادو را باز کردم،ساعت را به دستش انداختم و دستش را گرفتم بالا و گفتم: «ببین
چقدر به دستت میاد» دستش را انداختم و با شیطونی گفتم: «حالا تو چی واسم خریدی؟»
دستانم را در دستانش گرفت و غریبانه فشرد،خنده روی لبانم محو شد،نگاهش کردم یک
قطره اشک چکید روی صورتش،نفسم را بیرون دادم و سعی کردم بر بغضم مسلط شوم، گفتم:
«بیا بشین روی نیمکت» و پتو را انداختم دور شانه هایش...
چند دقیقه ای می شد که دستم
را گرفته بودم به سنگ روشویی و سرم را انداخته بودم پایین.شیر آب را باز کردم و
دستانم را پر از آب کردم،نگاهی به خودم انداختم،چشمانم پف کرده و شده بودند کاسه
خون،نوک بینی ام سرخ شده بود و روی هم رفته...به سختی و با گریه وضو گرفتم،دلم می
خواست داد بزنم،داشتم خفه می شدم...
بعد از آن شوخی احمقانه خودش
را گم و گور کرد،پارسال به پیشنهاد فرهاد، دوست امیر به همراه رضا و همسرش برای
تعطیلات عید رفتیم شمال و در ویلای آنها مستقر شدیم.یک روز که ما سه خانم در
آشپزخانه مشغول پخت و پز بودیم یکهو صدای تالاپ بلندی را شنیدیم و به دنبالش صدای
رضا که داد زد «امیر» و از پله پایین آمدن و صدای دعوای رضا و فرهاد،به حالت دو
رفتم پیششان،صدا توی گلویم خفه شد...امیر بیهوش افتاده بود روی زمین...
از آن چند روز چیز زیادی در
خاطرم نمانده...فقط امیر که بیهوش روی تخت بیمارستان از این اتاق به آن اتاق می شد
و من...کلمه I.C.U را خوب به خاطر می آورم و خواب و بیداری ام و سوالی که همیشه از
ساغر همسر رضا می پرسیدم «امیر کجاست؟»
بعدها رضا برایم تعریف کرد
که فرهاد محض شوخی ای احمقانه با چاقوی جیبی اش امیر را دنبال کرده و درست بالای
پله ها امیر که عقب عقب می آمده افتاده پایین،می گفت امیر ضربه مغزی شده بود و او
را بلافاصله بعد از انتقال به بیمارستان عمل کردند اما عمل نتیجه نداده و امیر دو
هفته تمام در کما بوده...و بعد پزشکان تصمیم گرفتند که برای بار دوم با اینکه ریسک
خیلی بالایی داشت عملش کنند و لطف خدا از همیشه بیشتر شامل حالم شده و امیر بعد از
عمل دومش به هوش آمده اما...نه حرفی زده و نه راه رفته...
دکترها می گفتند قطع نخاع
نشده اما مخچه اش آسیب شدید دیده و قدرت تصمیم گیری برای راه رفتنش را از دست داده
اما به مرور زمان ممکن است با فیزیوتراپی بتواند راه برود.
رسیده بودم به
نمازخانه،همین که چشمم به کلمه مقدس «الله» افتاد بغضم ترکید و به سجده افتادم،با
صدای بلند گریه کردم و سبک که شدم نماز خواندم،برای خودم برای امیر...
وقتی امیر به خانه برگشت تا
یک هفته همه برای دیدنش می آمدند خانه ما و مادرم و دخترخاله ام و فامیل های نزدیک
و دورمان برای کمک نوبتی پیش من می ماندند.اما امیر توی اتاق دراز کشیده بود روی
تخت و چشم هایش را بسته بود،هربار می خواستم او را پیش مهمان ها ببرم با اخم یا
نگاه های معنا دار یا حتی با گریه خواهش می کرد این کار را نکنم...چندبار دورادور
شنیدم که از من می خواستند طلاق بگیرم...کم کم این حرف و حدیث ها به درازا کشید تا
اینکه یک روز مادرم مستقیما به خودم گفت و من ماندم و یک دنیا حیرت...تمام نیرویم
را در حرفهایم جمع کردم و از زندگی ام با امیر هر طور که باشد دفاع کردم و منجر به
قهر همه شد.مادرم چندبار زنگ زد و پشت تلفن گریه کرد که من دختر دسته گلم و میخوام
کنار داماد سرپام ببینم نه اینجوری،من هزار و یک تا آرزو داشتم واسه تو واسه نوه
ام،اینطوری نمی تونی مادر بشی...خاله ام زنگ می زد و گله می کرد که چرا دل مادرم را
شکستم و...
خسته شده بودم...تمام تنم
درد می کرد از کوله باری که به دوش می کشیدم،امیر با نگاهش به من می فهماند که من
آزادم هرجا می خواهم بروم اما من رو برمی گرداندم تا نخوانم حرفها را از چشم های
به رنگ پاییزش...
من مانده بودم و من،من و یک
دنیا غم،من و دل شکسته ام،من و امیر و ویلچرش تنها مانده بودیم...
دلم از خودم گرفت و تصمیمی
گرفتم نه درست و نه غلط،روزی که لباس هایش را جلوی چشم هایش توی چمدان جا می دادم
غم نشسته در نگاهش تار و پود وجودم را آتش می زد و هستی ام را به باد می داد...
رضا را خبر کردم که بیاید
دنبالش،نگاه رضا پر از خشم و غم بود و نگاهم نمی کرد،با عصبانیت گفتم: «چیه؟...»
بغض کردم،نگاهم کرد و من داد زدم «فکر می کنی دارم از سرم کمش می کنم؟من بدون اون
می میرم،ای خدا...چرا هیشکی حرف منو نمی فهمه؟...» و زانو زدم...زانوهایم از رفتنش
شکست...
رضا نشست کنارم و گفت:
«برمی گردم»
دو ساعت بعد برگشت،من مات
زده نشسته بودم کنار تخت،آمد و کلی حرف زد،نمی شنیدم...فقط گاهی نام امیر را می
شنیدم و نگاهش می کردم.
مادرم وقتی فهمید چشم هایش
برق زد و پیشنهاد داد بروم و با آنها زندگی کنم،اما من خیلی سرد پیشنهادش را رد
کردم و از او خواهش کردم در ازای سپردن امیر به آسایشگاه کاری به کار من نداشته
باشد و خانه پدری را ترک کردم.از آن روز تا امروز هر هفته با مادرم تماس می گیرم و
حالش را می پرسم غمگین جوابم را می دهد و فرهاد را لعن و نفرین می کند.
وقتی رفتم اتاقش پشت به در
روی تخت نشسته بود،دستش را گذاشته بود روی ساعتش،کنارش نشستم و گفتم: «شامتو آوردن
نمی خوری؟»
یا زحمت چهارزانو نشست روی
تخت،قاشق غذا را گذاشتم دهانش،با سر به من اشاره کرد،گفتم: «منم میخورم» و به زور
قاشقی خوردم.باهم به سالن رفتیم و تلویزیون دیدیم،بعد هم کمی برایش کتاب خواندم و
زود خوابش برد.
رفتم پیش دوست پرستارم و
حالش را پرسیدم
ـ خوبی؟خسته نباشی.
دستش را گذاشت روی دستم و
گفت:
ـ من خوبم،تو خوبی؟
ـ میخوام امشب پیشش بمونم
لبخندی زد و گفت:
ـ باشه حتما چرا که
نه،اتفاقا کمک حال من میشی
و بعد سرش را رو به سقف
گرفت و گفت:
ـ خدایا ممنونتم بابت این
فرشته نجات
با تعجب و خنده گفتم: ینی
چی؟
ـ بابا از بس که این
امیرآقای شما تو خواب داد و بیداد میکنه زا به راه شدیم،یه امشب و تو زحمت بیدار
کردنشو بکش
وقتی دید هنوز با تعجب خیره
به او ماندم ادامه داد:
ـ نمی دونم تو خواب چی می
بینه که داد و بیداد راه میندازه تا بیدارشم نکنیم...
سرم داشت گیج می رفت و
داشتم می افتادم که پریسا سریع دوید و نشاندم روی صندلی و پرسید:
ـ هستی جان خوبی؟سرت گیج
میره؟
سرم را تکان دادم،گفت:
ـ الان میرم برات آب قند
میارم
جرعه ای ریختم توی
حلقم،پریسا می خواست برود که دستش را گرفتم و گفتم:
ـ گفتی امیر تو خواب داد
میزنه؟
چند دقیقه ای بود که رو به
روی پزشک آسایشگاه نشسته بودم و او داشت عکسی را نشانم می داد و حرفهایی تخصصی
میزد،گفتم:
ـ آقای دکتر؟امیر خوب میشه؟
ـ وقتی نیومدنتون یه ماه
طول کشید گفتیم دیگه اینجا موندگار شده و با توجه به تغییراتی که در حرکت دادن
پاهای امیر دیده بودیم و همچنین کلماتی که نصفه و نیمه به کار می برد تصمیم گرفتیم
چکاپ کامل انجام بدیم...
وارد اتاق که شدم با آب سرد
صورتم را شستم تا خواب آلودگی از سرم بپرد.به صورتش نگاه کردم،در خوابی آرام و
عمیق فرو رفته بود،نشستم روی صندلی و دستش را به صورتم چسباندم،از خیسی صورتم دستش
لرزید و کمی جا به جا شد،سرم را گذاشتم کنار دستش.
صبح رفتم پیش پریسا تا ازش
خداحافظی کنم،گفت:
ـ بی معرفت نشیا،بری دیگه
نه خبری نه برگشتی...
ـ قول میدم
ـ فقط یه لحظه صبرکن امضا
رو بزن و برو
وقتی امضا می زدم پای حکمی
که مرا از تنهایی در می آورد دستانم می لرزید.
کلید را انداختم و وارد
شدم،تنها صدای تیک تاک ساعت شنیده می شد،
تنهایی رفتم و با زندگی
برگشتم...
با رنگ قهوه ای چشمانش،به
رنگ پاییز...
تابستان 92
سلام
وقتی وبلاگم بالاتر از سالگرد ازدواجمان قرارمی گیرد
منظورم نامنظم بودن عبارات چسبیده شده روی یخچال استکه البته این عبارات ادامه دارد ولی وقتی هستی به این عبارت برخورد می کند بقیه را نمی خواند.حداقل یک بار در زندگی هرکس پیش می آید که مهمترین دغدغه اش را فراموش می کند،هستی در میان زندگی پرمشغله اش یادداشت سالگرد ازدواجمان را روی یخچال می چسباند تا روزمرگی آن را از او جدا نکند،اگر متوجه شده باشید او حتی کادوی امیر را از قبل تهیه کرده و روز موعود آن را به همراه خود به آسایشگاه می برد،پس می توان گفت عاشق بودن هستی ادعا نیست یک واقعیت اصل در زندگی اوست.
قاروقور شکم و غذای سرد برای این بود که خواننده به
سمت مسائل عادی کشیده شود و آنها را در این قصه لمس کند و فکر نکند مافوق انسانی در
این قصه نوشته شده هستی هم انسان است و مانند بقیه.
25 مهر ارتباطی به قصه ندارد!دو خط ابتدایی متن را خطاب
به کسی نوشتم که این قصه تقدیمی به او بود.
در مورد خیلی خلاصه کردن متن باید توضیح دهم من قصد
مانور بیشتراز اینها روی این قصه داشتم اما ازحوصله مخاطب من خارج است،البته می دانم
دلیل موجهی نیست اما از آنجایی که آشنایی مختصری با سلیقه ها دارم این تصمیم را گرفتم.
در مورد توضیح اتفاقی که برای امیر افتاده در بریده
روزنامه خودم هم از دست خودم دلخورم و با شما هم عقیده.
مچکر از لطفی که داشتید و نوشته را به دقت خواندید.